|
مسعود ظرافت
|
هر روز
دیروزم را کپی میکنم
تا یکروز
به تو نزدیک تر شوم.
مقدمه ای که در خور قدر بلند شاعر نبود
از مجموعه ارزیابی شتابزده ( هیجده مقاله )
جلال آل احمد
دوست عزیز ؛ از من خواسته ای که برای چاپ دوم کتاب شعرت مقدمه بنویسم ؛ این قضیه مرا به یاد قضیه ی دیگری می اندازد ؛ به یاد اینکه من هم یک بار در عمرم این حماقت را کرده ام ؛ یعنی شش هفت سال پیش ، یکی از مجموعه قصه هایم را پیش آقای محترمی می بردم که برایش مقدمه بنویسد ؛ گر چه که نه من و تو با هم شباهتی داریم – چون تو شاعری و من آن وقت ها مدعی قصه نویسی بودم – و نه من و آن آقای محترم ؛ چون آن اقا استاد دانشگاه من بود و من ، همان آقا معلم هشت نه سال پیش . با این همه حوصله داری قصه اش را بشنوی ؟
بله . صفحات کتاب که از چاپ در آمد – هنوز به دست صحاف نرسیده – یک نسخه اش را برداشتم و بردم پیش آقای استاد . اول مقدمه ای چیدم که ( نه جناب عالی از نوع مقدمه نویس های حرفه ای هستید که اثر ناقلشان زینت بخش اول کتابی است ؛ از موش و گربه گرفته ، تا شرح دعای سمات ؛ و نه بنده به چنان قصدی . ) و از این اباطیل ... و آقای استاد بعد از تعارف های معمولی و که ( میترسم فرصت نکنم ... ) والخ رضایت داد و بعد هم اختلاطی کردیم و من مرخص شدم و اعلان به روزنامه دادم که بله ؛ مجموه داستان فلانی با مقدمه ی فلانی استاد دانشگاه ... ودیگر سر از پا نمی شناختم . درست مثل اینکه در یک بازی کودکانه برده باشم ؛ مثل اینکه حسابم جور درآمده باشد . خوب ، فکر می کنید بعد چه پیش آمد ؟ خیال نکنید آدم نمک نشناسی هستم ! واقعا آنچه را که آقای استاد بعنوان مقدمه داده بود ، به اسمی غیر از این نمی توانیم بخوانیم . نه اشاره ای به متن کتاب و مزخرفاتی که در آن جا داده بودم ، نه درکی ، نه انتقادی ، حتی کتاب را نخوانده بود و همان اباطیل که ( ان شاء الله با پشت کار ، به جایی خواهد رسید ...) و از این نوع . خلاصه اینکه چیزی نمانده بود که این مقدمه ، مرا از انتشار خودِ کتاب هم بازدارد ؛ و کاش اینطور شده بود ؛ اما حیف که کتاب به خرج یکی از دوستانم منتشر می شد که نباید ضرر میداد . آن استاد ، شاید هم واقعا لطفی به من کرده بود ؛ ولی نمی دانم چرا وقتی کتاب درآمد ، خود من دیگر اقم می نشست که ریختش را ببینم ؛ حتی پس از آن بود که لقای آن استاد را هم به عطایش بخشیدم و تا مدت ها به خودم سرکوفت می زدم که آخر این چه کاری بود کردی ؟ واضح است که بعد از آن واقعه ، پشت دستم را گاز گرفتم که دیگر ازاین غلط ها نکنم که چرا آن کار را کرده ام ؟ آیا خواسته بودم از نام آن استاد استفاده کنم ؟ و به ضرب آن ، و در محافلی که از نوع کار من هم رم می کردند ، نفوذ کنم ؟ یا خواسته بودم از زبان و قلم آن استاد استفاده کنم مجیزی در باره ی خودم بشنوم و چون به اندازه ی کافی نشنیده یا نخوانده بودم ، عصبانی شده بودم ؟ یا خواسته بودم خودم را زیر پر و بال او بکشم ؟ یا یک حساب سیاسی کرده بودم خواسته بودم از لاسی که آن استاد با حزب توده می زد ، به ضرب اسم خودم جلوگیری کرده باشم ؟ ... نمی دانم ؛ راستی هنوز نمی دانم ؛ اما این را می دانم که به هر صورت حماقتی بود که کردم . یک مجموعه قصه ، مقدمه را می خواست چه کند ؟
و حالا تو دوست عزیز ، تو چرا این کار را می کنی ؟ این مقدمع خواهی را می گویم . اگر در مورد من این حدث را می شد زد که خواسته ام از نام مقدمه نویس استفاده کنم ، که به هر صورت استاد دانشگاه بود و مجله ای داشت سناتور ساز – و اسمی و عنوانی – در مورد تو که دیگر نمی شود . چون من نه مجله دارم و نه عنوانی ؛ و اگر هم اسمی داشته باشم ، به همان اندازه تحمل دارد که بار خودخواهی من تنها را بکشد و هنوز هم حاشیه نشین و بوق من تشا پیدا نکرده ام که دیگری را زیر بال و پر بگیرم . می بینی که خیلی دور از مرم داری و شترمآبی می نویسم . نکند خواسته باشی که من هم جاسنگینی کنم و باد به غبغب بیندازم و حرف های قلمبه بزنم و نصایح اخلاقی و هنری بدهم ؟اصلا بهتر نیست هر کدام ما کار خودمان را بکنیم و به این حساب نپردازیم ؟ ولی باز هم خدا پدر تو را بیامرزد که برای مقدمه ی کتاب شعرت دست به دامن این و آن می شوی ؛ چون لابد می دانی که حالا دیگر مدت هاست مد شده که هر شاعری ، به اینکه زحمتی به هیچ مقدمه نویسی بدهد ، خودش یک مقدمه ای بلند بالای ( مانیفست ) مانند در اول کتاب شعرش می گذارد . تو چرا از آن یاد نمی گیری ؟ وقتی هر پرتقال فروش و هر خرگچی دوره گرد ، به خودش حق می دهد که جنس کساد مانده ی خودش را قند و عسل و شربت و گلاب بداند ، چرا شعرا حق نداشته باشند ترشی ماست خودشان را در فریاد مقدمه های اعلامیه مانندشان بپوشانند ؟ اخر این نهال هنر را باید همینطورها آب داد و حفظ کرد ! گر چه دست آخر تو هم از سنت تازه در آمدی شعری غافل نمانده ای و شاید به حساب خودت ، حقه را به همه زده ای و ( مؤخره ) ای بر کتابت نوشته ای و تو مقدمه هم بر دوتا از اشعارت ؛ اما این چند سطر کجا و آن اعلامیه ها کجا ؟ و بعد نکند تقدیم هر چهار فرد شعر به یک دوست نیز از همان مقوله باشد که من در مورد کار خودم و آن استاد حدس زده بودم ؟من و تو باید بدانیم که کار هنر شعر با نان قرض دادن و از این جور حساب ها جور در نمی آید .
و اصلا می دانی عیب کار از کجاست ؟ از اینجا که در مطبوعات ما نقد ادبی هنوز صورت جدی به خود نگرفته . نویسنده یا شاعر اگر کاره ای نباشد کارش با توطئه سکوت روبرو می شود ، یا با غفلت ؛ و اگر هم باشد ( که البته روی سر همه جا دارد ) باز خودش باید برای انتقاد قلم به دست بگیرد . فلان صاحب مطبوعات ، اگر بخواهد گلی به سر شما بزند ، خودش که وقت این کارها را ندارد و در میان نویسندگان ، دم و دستگاهش هم کسی را نمی شناسد که از الفبای انتقاد ، سررشته ای داشته باشد . ناچار فلان شاعر یا نویسنده ، از ترس این بی خبر ها و ندانم کاری ها مجبور است نقاط حساس و گنگ کار خودش را با امضای مستعار و به اسم نقد ادبی تبلیغ لوس مطبوعاتی بکند ...
در یک همچین وضعی است که من و تو کتاب می نویسیم . در چنین بلبشویی سرکار یا فلان شاعر دیگر ، البته گناهی ندارید که دست کم خودتان به داد خودتان برسید. از این ها گذشته ، کار ادبی در مملکت ما درست مشت در تاریکی انداختن است . و من از تجربه ی خودم سخن می گویم ؛ و تو خود دانی . اگر دغلی باشی مثل همه ی دغل ها ، هندوانه زیر بغلت می گذارند و دنبه ات ارپربار می کنند و دیگر هیچ ؛ اما اگر از این مشتی که در تاریکی انداخته ای ، جرقه ای پرید – و ظلمتی را ولو در لحظه ای بسیار کوتاه روشن کرد – همه وحشتشان می گیرد . چهار تا کتاب خوان که بیشتر نیست. ناچار استادان و سنگینان جای خود را تنگ می بینند ؛ هم قطاران لباس غضب می پوشند ؛ صاحبان امر دندان تیز می کنند و مطبوعات ، خفقان می گیرند ؛ و به این طریق می خواهند تو را مجبور کنند که در دنیای شعر و ادب هم معاشرت بیاموزی . یا شرایط ورود به فلان باند را امضا کنی و به نان و آبی برسی . یا به صفحات مبتذل مطبوعات بازاریپناه ببری و بسازی . بعد هم اگر تن در دادی و تسمه را که از گرده ات کشیدند وخیالشان که راحت شد ، سر بزنگاه یک لقمه ی چرب ، نشانت می دهند و دیگر هیچ ! آن وقت مرد می خواهد که بتواند خودش را حفظ کند . آیا مرد این میدان هستی ؟
این را هم بدان که اگر می خواهی با شعر ، تفنن کنی ؛ اگر می خواهی وقت بگذرانی و اگر این را هم وسیله ای می دانی که سری توی سرها در آوری ؛ کور خوانده ای . در این ولایت کار هنر ، کار جهاد است .جهاد با بی سوادی ؛ با فرنگی مآبی ؛ با تقلید ؛ با دغلی ؛ با نان به نرخ روز خوردن ، با بلغمی مزاجی ... حالا اگر مردی ، این گوی و این میدان .
یادم است یک روز در سلمانی مجله ای را ورق می زدم . شعری را از تو به چشمم خورد . دنبالش کردم . در مجلات و روزنامه ها . تا کتابت در آمد.خریدم و خواندم و بعد هم یک روز خودت را دیدم ؛ و گفتمت که از شعرت خوشم آمده . خیال کردی باید مقابله به مثل کرد . این بود که روز دیگر آمدی و از فلان چرندیات من تعریف کردی ؛ و همین قضایا بود که دنبال شد و شد تا انجا که آمدی و از من مقدمه خواستی و اینک درباره ی شعرت :
..................
................
.........
...................
............................
....................................
...................................................(در کتاب می توانید این قسمت مقاله را دنبال کنید )
.......آخر تا کی شعر به اصطلاح جدید ما می خواهد زبان پورنوگراف ها باشد ؟ ( عذر می خواهم که فرنگی بکار بردم . می دانی که ترجمه اش زشت می شود) بوق را چنان از سر گشادش می زنیم ، که زن هامان هم وقتی می خواهند در شعر انقلاب کنند ، تازه پورنوگراف می شوند و آن هم بنفع مردها . مبلغی می شوند برای ناشناس مانده ترین قابلیت های زنانه ی خویش . من نمی دانم شعر جدید تا کی می خواهد فقط ارضا کننده ی محرومیت های دختر مدرسه ای ها باشد ؟ مگر اجباری هست که دیوان اشعار تو در چند هزار نسخه منتشر بشود ؟ مگر نشنیده ای که آن خشت بود والخ ...؟ بگذار برایت بگویم پر تیراژترین اشعار معاصر ، چه شعری بوده است . نمی دانم یادت هست یا نه که یه وقتی حب ( دکتر راس ) مد شده بود ، به عنوان دوای هر دردی ...............................
...................
............................
................
.................................................
...........................................................
ادامه ی مقاله را در کتاب مطالعه کنید .
بهمن 1327
از کتاب ارزیابی شتابزده/ نشر خرم / قیمت 2200تومان
جلال آل احمد
مسعود ظرافت .
سلام
خیلی خوشحالم که بعد از این همه وقت بازم به فضای مجازی برگشتم / لطفا لینک بنده رو اضافه کنید و زحمت نقد شعرو ......همین / پیش پیش سال جدید و تبریک میگم و همتونو دوست دارم .....
ماتادورها به گاو ها رفتند
پشت دیوار های قرمز چین
تا تمام صلیب ها بروند
زیر تیغ تجاوز گیوتین
شب تمام تفنگ ها رفتند
توی صندوق های سر بسته
تا تمام فشنگ ها بروند
توی زهدان مرگ تا دسته
بعد پشت خدا زمین بخورد
بعد پای بشر به مین بخورد
بعد چرخه به داروین برسد
بعد دیوارشان به چین برسد
تا که مخلوطمان هگل بخورد
باز پشت خدا به گل بخورد
بعد هیتلر به کوره ها برسد
هر چه داس و چکش به ما برسد
بعد ته مانده های ازادی
توی ودکا به استالین برسد
تا دوباره به توده بر بخورد
تا دوباره بشر به مین برسد
بعد سیگارمان کوبا باشد
بعد کبریتمان چگوارا
بعد روشن کنیم فردا را
بعد سگ خور کنند دنیا را
بعد توده به شاملو بخورد
بعد خسرو گلوله را بخورد
بعد شهر از تفاله پر بشود
بعد تاریخمان ترور بشود
مرد
الزایمرش را توی جیبش می گذارد
و آنقدر
این خیابان را
عقب . عقب می رود
تا برای کودکی هایش دست تکان دهد